در این متن، مفهوم استتار و تحول آن در طول جنگ جهانی اول مورد بررسی قرار گرفته است. در حالی که معمولا استتار به معنای ناپدید شدن است، گروهی از طراحان به ایدهای جدید رسیدند که به جای پنهان کردن، هدف را غیرقابل درک کردن میدانستند. این ایده به تکنیکی به نام "استتار دزل" منجر شد که با استفاده از الگوهای هندسی و رنگهای متضاد بر روی کشتیها، تشخیص حرکت و سرعت آنها را برای دشمن دشوار میکرد. هنرمندانی چون نورمن ویلیکینسون این تکنیک را توسعه دادند و آن را به کار گرفتند. این پروژه نه تنها یک اقدام نظامی بود، بلکه نشانهای از همکاری میان هنر و فناوری نظامی بود.
در ذهن بیشتر ما، استتار یعنی ناپدید شدن.
از لباسهای نظامی گرفته تا پوست آفتابپرست، معمولاً تصور میکنیم هدف استتار این است که چیزی با محیط اطراف یکی شود و از دید پنهان بماند. اما بیش از یک قرن پیش، گروهی از طراحان، هنرمندان و افسران نظامی به ایدهای کاملاً متفاوت رسیدند:
اگر نتوانیم چیزی را پنهان کنیم، شاید بتوانیم آن را غیرقابل درک کنیم.
این ایده، پایه شکلگیری یکی از عجیبترین زبانهای بصری تاریخ شد؛ روشی که بعدها با نام Dazzle Camouflage یا «استتار دزل» شناخته شد.

کشتیهایی که عمداً جلب توجه میکردند
در طول جنگ جهانی اول، زیردریاییهای آلمانی تهدیدی جدی برای ناوگان تجاری و نظامی بریتانیا بودند. در آن دوران هنوز رادار وجود نداشت و فرماندهان زیردریایی برای شلیک اژدر مجبور بودند با استفاده از دوربینهای اپتیکی، فاصله، جهت حرکت و سرعت کشتیها را تخمین بزنند.
مشکل اینجا بود که کشتیهای عظیم اقیانوسپیما را نمیشد در وسط دریا پنهان کرد. بنابراین راهکار جدیدی مطرح شد:
بهجای مخفی کردن کشتی، ادراک دشمن را مختل کنیم.
نتیجه، مجموعهای از الگوهای هندسی عجیب بود؛ خطوط شکسته، سطوح مورب، منحنیهای متضاد و ترکیبهای شدید سیاه و سفید که بیشتر شبیه آثار هنری مدرن بودند تا تجهیزات نظامی.
از فاصله دور، کشتی همچنان دیده میشد. اما تشخیص اینکه دقیقاً به کدام سمت حرکت میکند، چه سرعتی دارد یا دماغه و انتهای آن کجاست، دشوارتر میشد.
دزل قرار نبود نامرئی باشد، قرار بود گیجکننده باشد.

بیشتربخوانید: داستان توسعه استتار دزل
وقتی هنرمندان وارد جنگ شدند
نکته جالب اینجاست که شکلگیری دزل فقط یک پروژه نظامی نبود.
بسیاری از طراحان این الگوها از دنیای هنر میآمدند. یکی از چهرههای اصلی این جنبش، Norman Wilkinson، هنرمند و تصویرگر بریتانیایی بود که پیشنهاد استفاده از این الگوهای بصری را مطرح کرد.
اگر به کشتیهای دزل نگاه کنید، شباهتهایی میان آنها و جنبشهای هنری آن زمان مانند Cubism و جنبش فوتوریسم دیده میشود؛ جایی که فرمها شکسته میشوند و درک فضا و حرکت دچار اختلال میشود.
به نوعی میتوان گفت یکی از نخستین همکاریهای بزرگ میان هنر، طراحی و فناوری نظامی در همین پروژه شکل گرفت.

دزل؛ طراحی برای خطای ادراکی
برای طراحان محصول و علاقهمندان به رنگپردازی، مهمترین درس دزل شاید این باشد که ادراک همیشه معادل واقعیت نیست. ما جهان را همانطور که هست نمیبینیم؛ بلکه آن را تفسیر میکنیم.
مغز برای تشخیص جهت، سرعت، اندازه و موقعیت اجسام از الگوها، کنتراستها و خطوط استفاده میکند. دزل دقیقاً به همین نقاط ضعف حمله میکرد.
این همان منطقی است که امروزه در بسیاری از حوزههای طراحی دیده میشود:
- آینههای بزرگتر در فضاهای کوچک برای تغییر ادراک ابعاد
- خودروهایی که با خطوط خاص بزرگتر یا اسپرتتر به نظر میرسند
- رابطهای کاربری که با کنتراست و سلسلهمراتب بصری توجه کاربر را هدایت میکنند
- بستهبندیهایی که حجم محصول را بیشتر یا کمتر نشان میدهند
دزل در واقع یکی از نخستین نمونههای «طراحی ادراک» در مقیاس صنعتی بود.
- مطلب مرتبط: رنگ فراتر از تزئین: خواص جانبی وکاربردی رنگها


حرفهای: دزل کموفلاژ در قرن 21


کشف راهی برای گیج کردن دشمن به جای پنهان کردن خود نشاندهنده درک عمیقتری از جنگ و ادراک انسانی است. این روش به ما یادآوری میکند که حقیقت همیشه از منظر ما قابل شناسایی نیست و ممکن است تنها یک تفسیر از واقعیت باشد. هنگامی که طراحان بر روی ادراک بصری تمرکز میکنند، میتوانند با به هم ریختن الگوها و درک ما از محیط، تاثیر عمیقی بر رفتار و نتایج بگذارند. این نکته به ما یادآوری میکند که همیشه باید در طراحی و ارتباطات به نحوهی ادراک ما توجه کنیم.
اگر این مطلب برات جالب بود، شاید این ایدهها مسیرت را شفافتر کنند.
برای مشاهده پیشنهاد شخصیسازیشده هوشیار وارد حساب کاربری خود شوید.




