لیلا عبدالهی یک طراح جواهرات ایرانی است که در سال ۲۰۰۵ از مدرسه سنت مارتین لندن فارغالتحصیل شده و بعداً مطالعات خود را در جواهرشناسی ادامه داده است. او به خاطر طراحیهای منحصر به فرد خود که بر پایه زیباییشناسی و پیچیدگیها و زیبایی آرت دکو است، شهرت یافته و جوایز متعددی کسب کرده است. لیلا علاوه بر راهاندازی خط تولید جواهرات خود، به عنوان ویرایشگر مجلههای مرتبط با جواهرات نیز فعالیت میکند و به دنبال یافتن مواد جدید برای خلق آثار هنری خود است. طراحیهای او نه تنها مورد توجه مشتریان خصوصی قرار میگیرد، بلکه شرکتهای بزرگ بینالمللی نیز به او سفارش طراحی میدهند.
در جواهرات، معمولاً ارزش را با فلز و سنگ میسنجیم؛ طلا، الماس، یاقوت، زمرد و کیفیت ساخت. اما بعضی طراحان کاری میکنند که قبل از اینکه ارزش مادی یک قطعه را ببینیم، شخصیت آن را ببینیم.
لیلا عبدالهی، طراح جواهرات ایرانیتبار ساکن بریتانیا، از همین دسته است؛ طراح و هنرمندی که جواهر را بیشتر بهعنوان یک شیء هنریِ پوشیدنی میبیند تا یک اکسسوری تزئینی.

او پیشینهای در هنرهای تجسمی دارد و پس از تحصیل در رشته جواهرسازی در Central Saint Martins لندن، برند شخصی خود را در سال ۲۰۱۱ راهاندازی کرد. در همان سالهای نخست، طراحیهایش توجه صنعت جواهرات بریتانیا را جلب کرد و در سال ۲۰۱۲ برای عنوان Jewellery Designer of the Year در UK Jewellery Awards نامزد شد.

اما آنچه آثار او را متمایز میکند، صرفاً استفاده از سنگهای گرانبها یا تکنیک ساخت نیست؛ زبان بصری اوست.
در آثار عبدالهی، خطوط روان، فرمهای سیال، ترکیبهای رنگی شدید و گاهی فضایی تاریک و اغواکننده کنار یکدیگر قرار میگیرند. خود او در توصیف رویکردش تأکید کرده که جواهر برایش فقط چیزی برای تزئین نیست، بلکه قطعهای برای کلکسیونرهایی است که میخواهند چیزی زیبا را تجربه و نگهداری کنند.



از نقاشی تا جواهر
یکی از نکات جالب در کار عبدالهی، رابطه میان نقاشی و جواهرسازی است.
در گفتوگوی تازهای با La Maison Couture، او توضیح میدهد که بسیاری از ایدههایش ابتدا در نقاشی شکل میگیرند؛ نقاشیهایی سیال، سوررئال و احساسی که بعداً به فرم فیزیکی ترجمه میشوند. به بیان خودش، هدفش «تزئین بدن» نیست؛ بلکه میخواهد هنر را به چیزی ملموس، صمیمی و زنده تبدیل کند. (La Maison Couture)
این نکته برای فهم طراحی او کلیدی است.
در طراحی محصول، معمولاً از یک function به سمت فرم حرکت میکنیم؛ اما در طراحی جواهرات هنری، گاهی نقطه شروع یک احساس، تصویر، خاطره یا روایت است و سپس باید راهی پیدا کرد تا آن مفهوم در ماده تثبیت شود.
در نتیجه، طراحی جواهر عبدالهی بیشتر شبیه یک فرآیند translation است: ترجمهی یک ایدهی دوبعدی و ذهنی به یک شیء سهبعدی که روی بدن حرکت میکند، نور میگیرد و با صاحبش وارد رابطه میشود.

Radiant؛ هندسهای که تصادفی به نظر میرسد
یکی از مجموعههای قابل توجه او Radiant است؛ مجموعهای که از تصاویر و الگوهای رنگی داخل kaleidoscope الهام گرفته است.
ایده جالب این مجموعه، ترکیب تقارن، تصادف و رنگ است. الگوهای kaleidoscope از یک ساختار هندسی نسبتاً ساده شکل میگیرند، اما با هر چرخش، ترکیب جدیدی از فرم و رنگ پدیدار میشود.
عبدالهی این کیفیت را وارد جواهر کرده و با سنگهای رنگی، شکل و cut آنها و نحوه برخورد نور با سطوح سنگ و فلز، بخشی از جلوه نهایی را به خود ماده واگذار کرده است.
این رویکرد از منظر طراحی محصول جالب است: طراح همهچیز را کنترل نمیکند.
بخشی از نتیجه را متریال، نور، حرکت و حتی زاویه دید کاربر تولید میکنند.
Lust & Lure؛ جواهر با سویه تاریک
در مجموعه Lust & Lure، فضای بصری کاملاً متفاوت است.
این مجموعه با الهام از دهه ۱۹۲۰ شکل گرفته و از ترکیبهایی مانند الماس، زمرد و اونیکس استفاده میکند. فرمها جسورانهتر و روایتها تاریکتر و dramaticتر میشوند.
این تضاد میان مجموعههای مختلف نشان میدهد که هویت عبدالهی الزاماً وابسته به یک فرم ثابت نیست.
آنچه ثابت میماند، نوع نگاه است: جواهر باید حضور داشته باشد؛ باید چیزی را روایت کند و نباید صرفاً یک شیء کوچک و لوکس باشد که روی بدن قرار گرفته است.
La Maison Couture نیز آثار او را بهعنوان جواهراتی bold، elegant و دارای touch of darkness توصیف کرده و مجموعههای Radiance و Lust & Lure را در میان آثار شاخص او قرار داده است.
جواهر بهمثابه Sculpture
اگر به بعضی از آثار عبدالهی نگاه کنیم، مرز میان jewellery، sculpture و wearable art تقریباً محو میشود.
این موضوع اهمیت زیادی دارد؛ چون جواهر یکی از معدود حوزههای طراحی است که در آن شیء همزمان باید چند نقش را بازی کند:
یک اثر بصری باشد؛
روی بدن قرار بگیرد؛
حرکت بدن را تحمل کند؛
وزن و تعادل مناسبی داشته باشد؛
با نور تغییر کند؛
و در نهایت، بخشی از هویت فرد شود.
بنابراین جواهر موفق فقط «فرم زیبا» نیست. یک سیستم رابطه میان بدن، ماده، نور و معنا است.
در آثار عبدالهی، این رابطه معمولاً با فرمهای اغراقشده، سنگهای رنگی و ترکیبهای غیرمتعارف برجستهتر میشود.
شرق و غرب، بدون تبدیلشدن به کلیشه
پیشینه ایرانی و زندگی در فضای طراحی بریتانیا نیز در خوانش آثار عبدالهی جذاب است.منابع مختلف به تأثیر همزمان زمینههای شرقی و غربی بر نگاه او اشاره کردهاند. اما نکته جالب این است که این تأثیر الزاماً به استفاده مستقیم از نمادهای ایرانی یا موتیفهای سنتی تبدیل نشده است.

جمعبندی
شاید جذابترین درس کار لیلا عبدالهی برای طراحان، ترجمه میان مدیومها باشد. یک طراح لازم نیست همیشه از همان مدیومی که در آن کار میکند الهام بگیرد.
نقاشی میتواند به جواهر تبدیل شود.
موسیقی میتواند به معماری تبدیل شود.
حرکت بدن میتواند به فرم محصول تبدیل شود.
یک خاطره میتواند به متریال تبدیل شود.
در این نگاه، inspiration نقطه پایان نیست؛ ماده خام طراحی است.
کاری که عبدالهی انجام میدهد، در اصل یک مسئله طراحی بسیار جذاب است: چگونه چیزی که ابتدا فقط یک تصویر، احساس یا روایت است را به یک شیء واقعی تبدیل کنیم؛ شیئی که نهتنها دیده میشود، بلکه روی بدن قرار میگیرد، حرکت میکند، نور را تغییر میدهد و بخشی از داستان صاحبش میشود.
شاید به همین دلیل، جواهرات او بیشتر از آنکه بگویند «من چه چیزی پوشیدهام؟» میپرسند:
«چه داستانی را با خودم حمل میکنم؟»
مصاحبه با لیلا عبدالهی
چقدر عجیب است که در دنیای پرسرعت مد و طراحی، افرادی مثل لیلا عبدالهی هنوز هم بر روی جواهراتی تمرکز میکنند که نه تنها زیبایی لحظهای دارند، بلکه داستانها و یادگارهایی را در خود ذخیره میکنند. این تناقضی است که در دل تلاش برای مدرنیته و حفظ اصالت وجود دارد؛ باید دید آیا واقعاً میتوان در این صنعت، همواره به دنبال خلاقیتهای جدید بود و در عین حال بر روی گذشته تکیه کرد. آیا ممکن است که ما در این دوگانگی گرفتار شویم، و در تلاش برای نوآوری، زیباییهایی را از یاد ببریم که هیچوقت تکرار نمیشوند؟
اگر این مطلب برات جالب بود، شاید این ایدهها مسیرت را شفافتر کنند.
برای مشاهده پیشنهاد شخصیسازیشده هوشیار وارد حساب کاربری خود شوید.





